آغوش

 

مرا آرام در آغوش گیر

چنان آرام و بی پروا که بغض قاصدک از بهر احساسی که در آغوش تو می پرورانم در تن و جانم، خاموش ماند

مبادا رهگذر آن هیبت مادام خوابیده ز عقل و روح، بسان مرد نامحرم ببیند عشوه هایم را

چنان آرام و بی پروا در آغوشم بگیر

 مبادا باد گوش بسپارد به نجواهای افکارم که آن دم شیطنت بار هوای بوسه ای را از تو می خواهد

چنان آرام و بی پروا در آغوشم بگیر این جان بی مقدار می ترسد ز تنهایی

صدای گامهایت لحظه لحظه فارغم می سازد از اندوه غربت

مرا کو عشق بی پایان تو کو؟

مرا درگیر آن احساس زیبا کن

که لمسش ساکنم گرداند از درهم خمیدن های طولانی

مرا آرام و در مفهوم یک رویا در آغوشت بگیر تا سازش مستانه ای را در وجودم رخنه اندازم

چنان آرام و بی پروا

چنان خاموش

 چنان در ماورای روزهای خشک و پوشالی

در آغوشم بگیر

تا آن دم آخر چنان آرام و بی پروا چنان خاموش

میان بازوانت جان دهم بی آنکه برخیزد پریشانی ز افکارم

 

سی بهمن هشتاد و هشت  - لینشوپینگ