ای کاش...

 

ای کاش انسان در قلمرو عشق گام بر می داشت

و عشق در قلمرو انسان زاییده می شد

ای کاش احساس حرف می زد، فریاد می کشید

با من و تو     با او

می نالید از آدمیان بی احساس

ای کاش عقلانیت چهره می نمایاند

به من و تو    به او

می فهماند حقیقت را به آدمیان کور

ای کاش این آدمیان بودند در جستجوی خوب

ای کاش من و تو    کاش او

می رفتیم بی هراس

به سوی آنچه که باید برویم

 آنچه که تقدیر واقعی ماست

اما........

افسوس که می بینیم در جایگاه زندگی فقط خود را

و تو و او را چه راحت فراموش می کنیم

افسوس که ساکنیم و چه ساکت ساکن مانده ایم

افسوس که اینجاییم و چه ناپیدا باقی مانده ایم

افسوس که باهمیم و چه تنها باهم مانده ایم

افسوس که زنده ایم و چه غافل زنده مانده ایم

افسوس که انسانیم و چه دور انسان مانده ایم

 

ششم دی ماه هشتاد رشت

--------------------

 

مرا احساس کن

                                                                           

مرا احساس کن امشب درون درک نامفهوم آزادی

مرا احساس کن در پشت این ابهام بی معنی

مرا احساس کن تا آخر بودن

مرا احساس کن تا اوج فرسودن

مرا احساس کن حالا که فریاد گلویم بغض آلود است

مرا احساس کن اینجا که می ترسم

مرا احساس کن شاید وجود خسته ام

آرام گیرد بهر یک معنی....

 

هشتاد و یک - رشت

---------------------

 

صحنه جنون

 

در خواهشی خموش

آرام و بی صدا

همبستر غرور      تا کی درون سینه تو فریاد می زنی

همبغض آفتاب

در گیر و دار سازش انسان با غروب

تا کی درون آهن و آتش

بر صحنه جنون چنگال می زنی

من ایستاده ام در امتداد جاده ای بی انتها و دور

ای یادواره ام

من ایستاده ام در قصه ای که تو را کول می کند

با حسرت سکوت تو در بیکران و دور

 

نوزدهم خرداد هشتاد و چهار - رشت

----------------------

 

نوسان احساس

 

 

ای دریغ از نوسان احساس                                                                                      

تا به اعماق وجود من و تو می شکند

و چنان می بلعد  درک خودکامه افکار مرا

و چنان می لرزد در عبور از گذر فاصله ها

در میان قلبم که نخواهم فهمید

حرکت ملتهب ثانیه ها را در آن

                                                

آذر ماه هشتاد و پنج - رشت

 

-----------------------

 

 

عادت داری

 

تو به پوسیدن احساس من عادت داری

از همان گاه که به من گفت بشر

در درون قفس خاک دمیدست در من

روح انسانیت

از سرآغاز ز بالغ شدن جسم به دامان شرف

در تمام گذر عمر در آغوش نفس

تا به آن گاه که عشق می میرد

و در آن لحظه آخر که وجودم از هیچ، جسم را می کوبد

تا همان گاه که در بطن کفن

لاشه ام می پیچد و تمام حشرات وحشی

لذت خون مرا می شنوند

تو به پوسیدن احساس من عادت داری

 

هشتاد و پنج  - رشت

-----------------------------------

 

شب

 

ای شب! سکوتت را از من دریغ مکن

اما آرامشت را از چشمانم بزدای

تقدیر خفته تو مرا به نابودی خواهد کشاند

اگر تاریکی ات وجودم را ببلعد

چیزی از من باقی نخواهد ماند

فردا هجوم قافله دغدغه های بی پایان، تفکرم را خواهد پوساند

و بی رحمی پوچ گرایانه خود را در بطنم تزریق خواهد نمود

مرا به امتداد کدامین کابوس می کشانی؟

آیا باز دره ای خواهد بود تاریک و ژرف،

یا شمعی که تا انتها سوخته است؟

نور، زمان خفتن من است

زمان دوختن دیدگان من بر روی نقابهای به ظاهر بیدار انسانها

وحشت خاموش و تیره تو گهواره آرامیدن من نیست

آهسته ناله کن مبادا تفکرات مشوشم از بهر زجه های تو روح را بدرند

من غاصب لحظه های تو نیستم

تقدیر من ناهمگونی با آدمیان است

فرصت التماس و تمنا نیست

جهان در قلمرو دونیت تجزیه می شود و تو بی تفاوتی

وای که همیشه در تیرگی ات مدفون بوده ای

 

 

دی ماه هشتاد وپنج - رشت

-----------------------------------

 

....

قلم بی جوهر

ساعت بی تیک تاک

گل آفتاب زده آن قالی

زردی فکر درون بطری

پرش آب به کنج کوچه

لغزش پایه یک میز به روی کاشی

قل قل کتری جوشیده آب

پچ پچ واهی پشت دیوار

واژه مبهم هر برگ کتاب

حبس احساس درون خطها

بستن بی هدف پنجره رو به حیاط

خنده عقل به من در تکرار

 

زمستان هشتاد و شش - رشت

-----------------------------------

                                             

وجدان

من تو را در سکوت با همان نجوای ممنوع

برشانه های استخوانیم كول مي كنم و برهنه بر خونابه های فوران پیش می برم

فرمان در گوشم تو را حُکم کرد

رایحه فضای زیستن، از کالبد رنگ پریده تو برخاست

روزنه نورش را بر نیمرخ تو تاباند

و من فهمیدم لحظه بیرون کشاندن تو از قفای زندانیست که از بدو تولد، چشمانم دربان آن بود

فروپاشی نیت کسان دیگر به من چه!

مگر در هلهله زاییدن عیش مرا دخلی بود

رقص من با تو در خاموشی  در کَری

طعنه بر فرآیند نقض فلسفه هستیست

راغب به سُخره اندیشه های توخالی نیستم

به من چه تفکرات از کدام نطفه حقیقت منحرف گردیده است!

قیام من در برابر خورشید پشت ابر

شاید به منزله گدایی نور در تاریکی ناموزونی باشد

که مرا حتی از محدوده خاکستری اش رانده اند

سبکی حجم نامرئی ات بر موجودیتم

در ورای بُعد زمان و مکان ناممکن است

و من با سوگند بر پایبندی ام بر بیعت دوباره با جاودانگی

تو را بر شانه های استخوانیم کول می کنم و برهنه بر خونابه های فوران پیش می روم.

                                                 

ششم فروردین هشتاد و هشت - رشت  

-----------------------------------

 

دیوار

در اینجا باز دیواریست همه خشتش نمور و نرم

در یک سو همردیف هم همه خوابیده زیر آن

صدایی نیست جز فریاد مزدوران

در اینجا باز دیواریست بس لرزان

که آوارش همان آزادی روح است از زندان

ولی افسوس اطرافش همه گرگند در پیرایش انسان

در اینجا باز دیواریست که در پستوی آن احساس گندیدست

به جرم هر ثواب، دار مکافاتی افکندست

به حكم دين و قانون فراخاكي ز انسان عقل  بگرفته است

در اینجا باز دیواریست

ورایش یک سرابی کهنه می رقصد به دور از چشمهای کم توان ما

خدا! پرواز یک جرم است

خدا! دیوار را برکن

خدا! آن لحظه امروز است

در اینجا اوج یک انسان کُشیست

در عرصه تاریخ، بی همتاست

خدا آیا نمی بینی تو جولان همه نامردمان رقت انگیزی که با نامت  حکومت می زنند بنیان؟

خدا آیا نمی پرسی چرا انسان با انسان؟

خدا! پس تیشه های تیز دست کیست تا بُران زند این تک حصار سست از بنیاد؟

گریزی نیست از اینجا؟

خدا! فریاد بی معناست؟

 

هفدهم تیر ماه هشتاد و هشت - رشت

-----------------------------------------

 

چه کنم...

چه کنم که روزگار مرا می پاید و آن درخت خشک برایم مفهوم دارد

چه کنم که انسانها مرا به فکر فرو می برند و لغزش احساسشان مرا می ترساند

چه کنم که فاتح روزمرگی نیستم و می پایم مبادا دور شوم

چه کنم که آرزوهایتان مرا به چالش می کشاند و می شکند نگاهم را به منطقتان که چه خام است

 چه کنم که حتی خطوط ملایم آفتاب بر پنجره ام مرا فیلسوف می سازد که دنیا را موشکافی کنم

چه کنم فرق بینمان بی محتوا نیست رازیست نهفته در هر آنچه در پی آنیم

درون مرا می خواند و من هشیارم

نبض طبیعت با ضربان قلبم، همگون می تپد و این هماهنگی، وجودم را می سپارد به تفکراتی عمیق در پس هر رویش گیاه و یا بارش قطراتی بی رنگ که مرا آرام می سازد.

 

پنجم فروردین هشتاد و نه - لینشوپینگ