دادگاه

 

- دادگاه رسمی شد متهم برخیزد. در دفاع از خود چیزی گوید.

- من یک آلوده به جرمی هستم که در قانون طبیعت ارتکابش حکم است

"همه در بُهت در آغوش هوس می خندند"

- خامُش ای نابخردان! دادگاه رسمی است. متهم! معصیتت محتوم است. تو به قانون خدا غریدی

- من به قانون تو و آن مردان که در عشق لایحه می فرمایند، من به نابودی قانون بشر که به زیر سُم این بی خردان می غلتد، من به تحریف قوانین خدا می غرم

- خامُش ای مفسده بر روی زمین! روح تو در شُرُف تسخیر است و شیاطین جهان نام تو را می خوانند

- جرم من دیدن کفر است به دامان تو و همسانت و همان فریادی که خدا در پس قلبم رویاند. من گناهم زیباست، زایش قدرت پرواز برای فرداست. مُهر شیطان روی پیشانی تو داغ شده. تو به تائید فرامین همان اهریمن که در اعماق وجودت از همان لحظه بالغ شدن فکر، درون بطنت نطفه اش شکل گرفت، پشت آن میز حقارت نقشه قتل مرا می خوانی

- حق تو قطع زبانت از گلوگاه سخن می باشد و پی اش دار مکافات که تا کور کند آخرین سوسوی آزادی ناهنجاری که همه قید و شروطش، نفی خودکامه دنیای من و اینان است.

- نفی دنیای تو و اینان است، نفی دنیای فلاکت باری که در اندیشه یک پوچی مرسوم بنایش کردید. پایه هایش همه اجساد انسانهاییست که دگربار در پی قاعده ای ناواهی برله خودکامگی نرم به پستوی زمان نگریختند. شاهدان معدومند و مدافع تحت خود بردگی بی قانون، اعترافی زمن می خواند مملو از کذب و دروغ، همه آغشته به فریاد درونم که در آن تک سلول طی یک بازپرسیه دهشتناک از رگ و خون به فواره افلاک خدا را می خواند.

- تو چنان نادانی که نمی دانی اینجا حاکم امر من و اینانند. کو خدایی که تو را دریابد؟

- وای بر من که در این حجم مخوف پای این محکمه کور به دنبال رهایی هستم. راست گویی! کی خدا درسیطره کفر به دامان گناه گام نهاد؟ آدمک! خسته ام از دیدن ناهمگونی. آدمک!  هر دو رها از خویشیم، روح تو دور از تو و رها از انسان تا ابد خواهد مرد، روح من دور از من، نرم در آغوش خدا خواهد خفت تا به عرش تا به آن دم که دگر بار مرا می خواند.

 

شانزدهم تیر ماه هشتاد و هشت  - رشت

 

(قطعه فوق صحن یک دادگاه و مکالمه بین قاضی و متهم را به تصویر می کشد که یادآور محکمه های ناعادلانه ایست که در ایران به نام خدا، انسانهای بیگناه را به ناحق محکوم می نمایند.)