گوش بسپار به
صدای آنکه می
کوبد هراسان
پشت آن در آن
حصار آن مرز
بین عقل و
زندان
گوش بسپار آن
چنان هم نیست
مبهم ناله آن
رند حیران
گرچه دور است
از تو و این
خفتگان سست
پیمان
گوش بسپار
آشنا نیست
آنچه می بینی
شب و روز
آنچه می
رقصاندد بر
لاشه افکار
عریان
صورتک بردار
از چهره
نمایان ساز
خود را
و تهی کن جسم
را
فارغ شو از
تقلید عصیان
گوش بسپار
این صدا گوش
فلک را ناتوان
کرد
آنقدر فریاد
برآورد خدا را
با تو بد کرد
گوش بسپار
این غریو بانگ
غم آلود نفس
است
سالهاست در
خلوتی بر
اختیارت خانه
جُستست
گوش بسپار
این صدا یک
نیشخند سرد بر
حبس ارادَست
خواهشش تلخ
است اما این
همان افسون
سادَست
گوش بسپار
سایه ها هم
بُهت گونه در
فرارند
سایش عقل است
هر دم می
زُداید فکر
خامت
گوش بسپار
گرچه خوابی در
درون بستر من
نیست بازی
بودنت بر صحنه
تقدیر انسان
اردیبهشت
هشتاد و هفت - رشت