نامه يك
محكوم به مرگ
ای کاش
هیچگاه در آن
روز تابستانی
که گرمای هوا
همچون کوره ای
مذاب تن را می
سوزاند و
هیچکس را
یارای مقابله
با آن نبود،
به دنیا نمی
آمدم و در
داغی عطش شوق
انسان شدن
فریاد سر نمی
دادم، فریادی
توام با زجه
هایی ناآشنا
که دیگران را
به وجد می
آورد. نمی
دانم چرا می
خندیدند با
آنکه می
دانستند
زندگی در آن
اتاقک محقر ره
آوردی جز
تیرگی برایم
نخواهد داشت واین
جسم بی محتوی
روزی نه چندان
دور خواهد پوسید
و در آن زمان
مرا به گناهی
ناکرده بر
چوبه سرنوشت
به دار خواهند
آویخت.
تمام
دنیای کودکی
ام بی اعتنا
به موجودیتم
همچون آینه،
فردای بی
سامانم را
نمایان ساخت و
مرا بلعید در
دود غلیظ
نابودی.
درست در
آن زمان بود
كه به جاي
تبلور گرده
هاي خاكستري
ذهن، گرده اي
سفيد مرا هم
آغوش لذتي
نامفهوم ساخت.
کاش می
ترسیدم و رها
می کردم خود را، می
گریختم از
آنها که بوی
تعفن با
کالبدشان
آغشته بود و
چه بی پروا در
آن خفته
بودند.
به
کدامین جرم
محکومم؟ به
جرم زاییده شدن
از مادری رسوا
یا هم خون شدن
با پدری که روحم
را کشت. به جرم
زیستن در خانه
کهنه ته آن بن
بست خاکی یا
خفتن در اتاقی
نمور در
زمستانهای بی
انصاف.
خاطراتم
دردناکند به
دردناکی فرو
رفتن سنگریزه
های حیاط که
پاهای برهنه
ام را می آزرد
و به تلخی آن
گرد که مرا در
توهم افسونگر
خود فرو می
برد. ذهنم می
سوزد از مرور
گذشته، آن بچه
های سرخوش از
بازی های گِل
آلود کوچه های
تنگ، آن زنان
امی خانه های
سرد و مردان
نعشه قهوه
خانه محل که
غرق در دود سیگار
همگام با صدای
قلیانها می
غریدند و شعور
خویش را در به
رخ کشیدنی بی
محتوی قی می
کردند.
دنیای
پشت سرم تاریک
است و سایه ها
در پی کورسویی
برای نمایان
شدن، جسمم
فرسوده از خماری
بعدالظهرهای
نوجوانی در
خرابه های هولناک
پایین شهر که بذر
گناهی ارادی
را در من
متبلور ساخت.
عصاره
خاک آلودم از
جنس شماست.
دنیا مرا در
رحمی متعفن
پروراند. جرمم
گواه بر این
حقیقت است.
حقیقتی که
آبستن گناهی
نابخشودنی است.
از
چه جهت به من
اینگونه می
نگرید؟ مرا از
تیررس
نگاههای پوچ تان
در امان دارید!
من مختار در
ناهمگونی با
آدمیان نیستم.
گاه فاصله ام
با شما به
اندازه نفسی
است که بیهوده
می کشم یا
هوایی که از
روی اجبار می
بلعم. مرا به
حال خود
وانهید تا
لحظه ای در
هیچ محو گردم
و بگریزم تا
خلاء.
مرا
نیازارید که
من خالق
سرنوشت خود نیستم.
اگر بودم تن
رنجورم را به
باد می سپردم
تا مرا به
پرواز در آورد
و جدا سازد از
این تحمیل
متهوع تا دور
شوم از آدمکها
و بخوابم نرم
و آهسته.
در
حضور گنگ
خواهشی
سوزناک،
دقایقم سرگردانند.
ذره ذره وجودم
یک هستی محال
را آرزو می
کند و من بی
تفاوت به تمام
زجه های درونی
قلبم، منتظرم
شاید رها یابم
از تجسم آن
یادواره های
تو خالی، آن
خاطرات منجمد
خاکستری و این
محبس آهنی که
می فشارد لاشه
اراده ام را
در تابوت عدم
و نشخوار می
کند آزادی ام
را.
رویایی
جز رفتن
ندارم، رفتن
به دوردست
جایی تهی از
تراوشات
آلوده ذهن
بشری که عاری
از آدمکهای
پوشالی است.
دادگاه
اثبات بی
عدالتی در
صدور حکم مرگم
نزدیک است و
من آسوده به
تماشا نشسته
ام و برای
اولین بار می
خندم، خنده هایم
از سر جنون
نیست طعنه های
بی افسار به
آن قانونی است
که مرا نسخ
کرد.
من
فردا خواهم
مرد در هجده
سالگی به جرم
پاک کردن دنیا
از دو جسم
متعفن و قتل
آنانی که لحظه
هایم را
ظالمانه
کشتند.
بهار هشتاد و
پنج - رشت
(متن فوق
برای من تداعی
گر تفکرات یک
نوجوان محکوم
به مرگ است که
از بدو تولد
درگیر شرایطی
بود که
ناخواسته او
را تبدیل به
یک انسان
دربند اعتیاد
نمود.
کسی که کشتن
پدر و مادرش را
تنها راه
هشیار نمودن
دنیا از ظلمی
می دانست که
در حق او روا
شده بود و
اینکه اگر خود
مختار به
انتخاب بود
هیچگاه تولد
در چنین
کانونی را نمی
پذیرفت. از
طرف دیگر این
قطعه را می
توان اعتراضی
به اعدام نوجوانان
دانست...)